صدای زرند

«فخرالدینم»… عزیزم… ای برادر مهربانم.

تو همانند نامت افتخار دین بودی و افتخار دین ماندی.

برادر عزیزم، چه روزها گذشت. روزهای با تو بودن و اکنون چه سخت است روزهای بی تو بودن.

وقتی که چراغ زندگیت خاموش شد، امید هم از زندگی ما رخت بر بست و رفت.

دلتنگ شدم دوباره یادت کردم              عمریست به اشک دیده عادت کردم

گفتم تو نیایی، چرا مین نروم؟         تو ناز کنی باز، چرا من نخرم؟

یک شاخه گل گلایُل و مشتی آب         یک شیشه گلاب قَمصَر و اشکی ناب

من آمده ام و تو باز پیدا نشدی             من مست تو و باز تو پیدا نشدی

کی بود قرارمان که بی ما بروی؟           کی بود قرارمان که تنها بروی؟

امشب چقدر تنهایم، کاش لااقل رَدی از نگاهت با من بود تا این قدر دلتنگ نباشم.

کاش بودی و با من در ساحل رویا همقدم می شدی. امشب چشم هایم را به میهمانی ماه برده ام. چقدر تنهاست ماه، اما نه به اندازه من.

چشم به ماه دوخته ام و روی تو در خیالم نقش می بندد.

امشب نمی خواهم چشمانم را ببندم. می ترسم دیگر حتی خیالت را هم نبینم.