Cigaretپدر جان سلام،

خدا می داند تا چه اندازه دوستت دارم و به تو وابسته ام تو ستون خانواده و پشتیبان من و فرداهایم هستی من به کمک تو ساختن آینده ام را از لحظه ی حال شروع می کنم.

بابای دوست داشتنی ام… دل کوچکم تردید دارد آیا تو هم مرا دوست داری!؟ پس چرا…!؟

هر دم که دود سیگارت در خانه می پیچد، نفس ها توانی به جانم نمی دهند و اکسیژن هوا از من گریزان می گردد. چشمهایم دود سیگارت را چون غولی می بینند که دستانش را برای خفه کردنم زیر گلویم فشار می دهد در آن لحظه حس می کنم آسمان زندگی ام خاکستری است و خورشیدی در آن نمی بینم، به تاریکی ها می اندیشم، به بدبختی ها و فلاکت ها…

بعضی وقت ها با خود می گویم ای کاش پدرم سیگاری نبود تا از بوی عطرش هنگامی که به خانه می آید و در آغوشم می گیرد، سرمست گردم. خنده های کودکانه ام دو چندان شود و رویاهای کودکانه ام را در دفتر ذهن نقاشی کنم، شاد و زیبا!

بابای خوبم تو که صبح تا شب سخت تلاش می کنی تا شرایطی فراهم گردد برای خوب رشد کردن و سالم بودنم پس چرا هوای زندگی ام را آلوده می کنی؟ هر پُک که به سیگارت می زنی پتکی بر سرنوشت من کوبیده ای! پدر رنجورم دود خاکستری سیگارت مانع دیدن مهر و وفایت می شود این پرده تیره نمی گذارد، امواج مهربانی در قلبهایمان نفوذ کند.

بابای دور شده از من آنگاه که دستهای کودکانه ام دور گردنت حلقه می خورد تا ببوسمت، شرمنده ام پدر جان! بوی بد دهانت مهر و محبت را از یادم می برد. چشمم به گوشه اتاق که می افتد، شمعدانی ها را با خودم همدرد می بینم دلم برای آنها می سوزد، کاش می توانستم برایشان کاری انجام دهم.

پدر جان، به احترام طراوت گلها، اجازه می دهم آخرین سیگارت را بر قلب کوچکم خاموش سازی تا یادت بماند از امروز روزگار باشکوهی در پیش داریم و پس برای شادابی گلهای خانه و زندگی مان میتوان فکرهای بهتری داشت می توان بدترین لحظات زیستن را به فراموشی سپرد.

منبع: وبلاگ شخصی عباس هرارانی