AjabRasmiyeTasliat

چقدر سخت بود آن روز که…..

چقدرسخت بود آنروز که ریزش دیوارهای سنگی و خشتی برای همیشه خستگی را از تن پدر مهربانی بیرون کرده بود و استراحت شبانه اش را به آرامی به درازای ابدیت متصل ساخت.

چقدرسخت بود آنروز که شعله ی گرم مادرانه ی مادری در زیر آوار خشت­ ها خاموش گشته بود و بچه ­هایش از سرمای بی مادری به خود می لرزیدند.

چقدرسخت بود آنروز که آسمان باران را همدم اشک­ ها ساخته بود، اما گوئی خاک غم زده اشک کودکان یتیم را برای خیس شدن بیشتر دوست داشت.

چقدرسخت بود آنروز که سینه ی پر مهر مادری در دهان نوزادش برای وقت بی­ تمام گذاشته شده بود. کودک نه سیر باشد بلکه مکیدن را یکباره به فراموشی سپرده بود.

بله… هنوز پس از سال­ ها در کوچه پس کوچه­ های روستاهای حتکن و داهوئیه صدای دلسوختگان حادثه ­ی آن سال با گوش جان شنیده می­ شود.

برای تمامی مردمانی که در بوته ­ی این نوع امتحانات الهی قرار می­گیرند صبر و بردباری از درگاه احدیت خواستاریم و یاد عزیزان از دست رفته زلزله 4 اسفند سال 83  زرند را همواره گرامی خواهیم داشت.

……………………….

عباس هرارانی پور

……………………….